سپاه اسامه و سر پیچی جمعی از آن
سپاه اسامه و سر پیچی از آن
از دیگر وقایع مربوط به اواخر حیات رسول اکرم (ص) پس از حج الوداع ماجرای سپاه اسامه بود . مساله ای که تا رحلت ایشان فاصله چندانی نداشت ، اما هدف از تشکیل سپاه اسامه آن هم در حال بیماری رسول اکرم (ص) به دستور خود ایشان چه بوده است ؟
« حالت روحی و شدت حزن پیغمبر در حالی که چنین امتی را بدین وضع پشت سر می گذارد ، و این امت به تعبیری که خودش فرمود : « فتنه ها را مانند قطعات شب تاریک استقبال می کنند .» چه خواهد بود ؟ و بطوری که در حدیث دیگری آمده ، وقوع فتنه ها را در میان خانه های مدینه همانند حوادث متوالی و منظم از پیش می دید و نگران بود .
با توجه به این اوضاع در چنین موقع حساسی تصمیم گرفته است ، لشکر پرشوری را به ناحیه ای دور افتاده گسیل دارد و با این که قبل از بیماری به تجهیز سپاه و حرکت لشکر امر فرموده بود ، با این حال ، روز دوم بیماریش ، پرچم را به دست جوانی به نام « اسعامه بن زید » داد و او را به فرماندهی لشکر مامور فرمود . آنگاه شیوخ و مهاجر و انصار و بزرگان از جمله ابوبکر و عمربن خطاب و عبدالرحمن بن عوف و ابوعبیده و سعدبن ابی وقاص و اسیدبن خضیر و ... را تحت عمر این فرمانده جوان به ناحیه « بلقاء » برای جنگ با رومیان روانه کرد .
رسول اکرم (ص) پس از تجهیز لشکر امر فرمود که هرچه زودتر از مدینه بیرون بروند و هر کسی که تخلف کند ، لعن کرد و نسبت به کسانی که در حرکت تاخیر می کردند و تابعیت از امیر و فرمانده جوان بر آنها شاق بود به شدت خشمگین و تصریح فرمود :
« شما که به فرماندهی او طعن می زنید ، همان کسانی هستید که قبلا بر فرماندهی پدرش طعن می زدید ، درصورتی که به خدا سوگند او لایق فرماندهی و امارت بود و پسرش نیز بعد از او شایسته فرماندهی است.» (1) (کتاب ماجرای سقیفه – علامه محمدرضا المظفر ، ص 151 . )
رسول خدا (ص) از اعزام سپاه اسامه دو هدف داشتند : اولا این که به مسلمانان بقبولانند که لیاقت و شایستگی در شهرت و سالخوردگی نیست ، و در حقیقت آمادگی مردم برای پذیرفتن خلافت حضرت علی (ع) بود که در مقایسه با بزرگان و شیوخ مسلمین سن و سال کمتری داشتند(۳3 سال داشتند ) .
ثانیا : رسول خدا می خواستند طمعکاران خلافت در زمان رحلتشان در شهر نباشند ، از بیم آن که مانع از رسیدن حق به صاحب اصلی آن شوند و با توطئه آن را غصب نمایند ، از این رو بود که همه بزرگانی که هوای ریاست را در سر داشتند را در لشکر قرار داد ، اما علی (ع) و حتی شیعیان و پیروان راستین ایشان را با سپاه اسامه روانه نساخت .»
اما آیا براستی آنان که با تخلف از امر پیامبر (ص) موجبات خشمگین شدن ایشان و آشفتگی خاطر و رنجش آن حضرت را فراهم ساختند و از قبول دستور ایشان مبنی بر همراهی سپاه اسامه امتناع ورزیدند ، چه انگیزه ای داشتند ؟
آیا واقعا اعتراض آنها به علت واقعی عدم همراهیشان با اسامه ، کم سن و سالی او بود ؟ یا این حرفها بهانه بود برای ماندن در شهر ؟
ابوبکر و عمر و یارانشان با شنیدن خبر حرکت سپاه اسامه ، خود را به لشکر گاه رساندند تا سپاه را متوقف سازند ، و با بیان این که حال پیامبر بسیار وخیم است ، مانع از حرکت سپاه شدند . اسامه شخصی را برای بررسی اوضاع شهر به مدینه فرستاد ، او یکسره سراغ عایشه رفت و عایشه حال پیامبر را بسیار بد گزارش داد، و به ابوبکر و عمر پیغام داد که حال پیامبر بسیار وخیم است ، خودتان را به شهر برسانید ولی شبانه بیایید ! اسامه با اصرار زیاد آن دو ، به شرطی اجازه ترک لشکرگاه را داد که سریعا خبری برای سپاه بیاورند تا تکلیف سپاه مشخص شود .
« آنها شبانه وارد شهر شدند . آن شب حال پیامبر بسیار بد بود. مرتب از حال می رفت . نیمه شب پیامبر چشم باز کرد و فرمود : « امشب مدینه شاهد فتنه بزرگی است . » اطرافیان عرض کردند : « چه فتنه ای ؟» ایشان فرمودند : « عده ای از سپاه اسامه از فرمان من تخلف ورزیدند و به شهر مراجعت کردند. سوگند به خدا که من از آنان بیزارم. » و مرتب می فرمود: « وای برشما ملت ، آنها از لشکر اسامه تخلف ورزیدند »
« رسول خدا(ص) در بستر بیماری بود . طوفان تب به سوی او وزیدن گرفت . طوفانی که آب ، آتشش را فرو نمی نشاند . در پنهان دور از چشم مردمان ، عنکبوت سرگرم تنیدن تاری هراس انگیز بود . رسول خدا (ص) در تب می جوشید . پس از این که کمی آرام گرفته و از تب رها شد ، کوشش کرد تا تارهای عنکبوت را از هم بگسلد : « آیا من به شما فرمان ندادم که به سپاه « اسامه » بپیوندید ؟ » برخی از اصحاب زمزمه کردند : آری رسول خدا .
« پس چرا از فرمان من سر باز زدید ؟! »
ابوبکر گفت : من تا پای کوه رفتم و آنگاه برگشتم تا بار دیگر با شما پیمان ببندم . عمر افزود : اما من با لشکر نرفتم زیرا نمی خواهم سراغ شما را از کاروانها بگیرم .
پیامبر فرمود : « بر سپاه اسامه بپیوندید . نفرین خدا بر آن کسی باد که به سپاه اسامه نپیوندد. » همین شب بود که فضای شهر را ابرهای سیاه و انبوه پوشاند، و دستهای شیطانی انتظار می کشید تا آشوب و فتنه را به جای آرامش کنونی به مدینه رسول حاکم کند.آخر ، آرامش و قرار زمین در حال عروج به آسمان بود. » (2) ( بهشت ارغوان – کمال السید ،ص 2 . )
« صبح آن روز بلال اذان گفت . از اول بیماری رسول خدا (ص) برنامه این بود که پس از اذان اگر حال پیامبر (ص) مساعد بود به اقامه ی نماز می پرداختند ، و در غیر این صورت علی (ع) می آمد . اما آن روز امام مشغول پرستاری رسول اکرم (ص) بود . عایشه از فرصت استفاده کرد و شخصی را نزد ابوبکر فرستاد و به او گفت برای نماز به مسجد بیاید و اوضاع را برای او شرح داد . ابوبکر وارد مسجد شد و گروهی از طرفدارانش پشت سر او بودند . ابوبکر روی سجاده پیامبر قرار گرفت و گفت : چون علی گرفتار پرستاری از رسول خدا (ص) است ، من مامورم با شما نماز بخوانم . اطرافیان مصدق سخنانش بودند . اما گروهی که از حضور او در شهر متعجب بودند ، از بلال خواستند به سراغ پیامبر رفته و حقیقت را جویا شود . بلال شتابان به در خانه رسول خدا (ص) رفت . فضل بن عباس که به همراه حضرت علی (ع) از نیمه شب پرستار رسول خدا (ص) بود، درب را باز کرد و از زبان بلال در جریان اوضاع مسجد قرار گرفت و معنا و مفهوم سخن نیمه شب گذشته پیامبر را فهمید ( مدینه امشب شاهد فتنه بزرگی است ) .
بلال در مقابل بستر رسول خدا (ص) ایستاد و ایشان را در جریان امور قرار داد . پیامبر با حال وخیم خود به فضل و علی (ع) اشاره کردند که ایشان را بلند کرده و به مسجد ببرند . چون خودشان رمق راه رفتن نداشتند، به این دو پرستار تکیه دادند. زمانی که پیامبر وارد مسجد شد ، ابوبکر به نماز بود و گروهی به او اقتدا نموده بودند و گروهی دیگر منتظر پیام بلال بودند. وقتی که جمعیت پیامبر را با آن حال بیماری یافتند ، و چهره رنگ پریده و چشمان بی رمقش ایشان را خودشان نظاره کردند ، بسیار متاثر شدند . پیامبر بازوی ابوبکر را گرفته و از محراب خارج کردند و خودشان با آن حال مریض به نماز ایستادند . ابوبکر و اطرافیان به سرعت در صفوف نماز گزار پراکنده شدند . بعد از نماز پیامبر با زحمت زیادی بر پله اول منبر نشستند ، و سخنان کوتاهی فرمودند، و از جمله در آن خطابه کوتاه با صدای ضعیف مملو از اندوه و ناراحتی ایراد می شد ، حدیث ثقلین را بیان داشتند و در پایان فرمودند :
« آن روز عده ای را اطراف حوض کوثر منع می کنند . همچنان که نمی گذارند یک شتر غریبه وارد دسته شتران محل شود . آنان خود را از دور به من معرفی می کنند که ما فلانی فلانی هستیم » من می گویم : « نام هایتان را خوب می دانم ، و شما را می شناسم ، ولی شما بعد از من مرتد شدید ، عذاب خدا بر شما باد . »
پس از آن دیگر تا زمان وفات ، حضرت ، ابوبکر را ملاقات نکرد. » (3) (به تلخیص از زهرا مولود وحی ، ص 186-184 )
تا قبل از این واقعه سابقه نداشت کسی از مسلمانان از امر رسول خدا (ص) سرپیچی کرده و در برابر اصرار ایشان بی توجهی و سهل انگاری نماید ، و این مساله هم برای مردم و هم برای رسول خدا تازگی داشت و عجیب بود.