رحلت پیامبر اکرم (ص) و انکار آن توسط عُمَر
رحلت پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم)
ماجرای نماز خواندن ابوبکر جای پیامبر (ص) در روز دوشنبه 27 صفر رخ داد ، و در نیمه های همان شب بود که زمین آرامش و سکون خود را از دست داده ، شاهد به وقوع پیوستن فتنه های عظیمی می شد .
از ساعاتی پیش از رحلت ایشان همه محضرشان را ترک کردند و تنها بنی هاشم بر بالای بستر ایشان بودند. حضرت با آنان سخن گفته و از برخی مصائب پس از خودشان خبر دادند و همه را دعوت به صبر کردند ، بعد همه را مرخص فرموده و تنها پاره های تنش ، زهرا (س) و علی (ع) و حسن (ع) و حسین (ع) برگردش حلقه زده بودند و با دیدن چهره های بی رمق رسول خدا (ص) بی تابانه ناله می زدند . زهرا (س) پرسوز تر از دیگران با حال پریشان روی زرد پدر را نظاره می کرد و اشک می ریخت ، که ناگهان با زمزمه رسول خدا (ص) در گوشش آرام شد و تبسم کرد . شنیدن این مژده که زودتر از دیگران به نزد پدر می رود و غم هجران پدر را کمتر تحمل می نماید ، فاطمه را آرام ساخت اما دل پرسوز و غوغای علی را که برای تسکین زهرا هم که شده بود سعی می کرد جلوی خود را بگیرد ، شعله ور ساخت . رشته شکیبایی او نیز پاره شد و بغض نهفته در گلویش ترکید و قطرات اشک هم چون ابر بهار محاسنش را تر کرد.
علی که هم چون پروانه برگرد شمع وجود رسول اکرم (ص) بال و پر می زد ، دیگر خود را فراموش کرده بود . کسی که او بالای بسترش ایستاده بود ، همان پسرعم او بود که از کودکی او را بزرگ کرده بود ، او در جوانی همواره همراه پسرعم مهربانش بود ، اولین مومن به او و یار و یاور و مشاور همراه او بود . علی کسی است که در طول 23 سال بعثت پیامبر (ص) لحظه ای دست از یارش برنداشت ، و بارها جان خود را برای سلامتی او به خطر انداخت. تنها خداوند از عمق و ژرفای علی و حال زار او مطلع بود و تنها « علام الغیوب » می دانست که زندگی بی پیامبر برای علی (ع) چه جانکاه است .
« پیامبر لحظاتی با او آهسته گفتگو کرد و از حوادث بعد از رحلت با او سخن گفت ، و از او پرسید که در آن شرایط چه خواهی کرد ؟ علی که به بازوان توانای خود اطمینان داشت و توانایی در هم کوبیدن تمام قدرتهای منافقین بلکه عموم نیروهای نظامی جزیره العرب را در خود می دید ، با کمال شهامت عرضه داشت : « یا رسول الله ! هذا سیفی احل بینها و بینهم » یعنی: « با این شمشیر م میان مقام خلافت و یغما گران جدایی خواهم انداخت » پیغمبر (ص) امر فرمود : « یا علی ! اگر با وجود این توانایی شکیبایی بورزی ، بهتر است از اینکه با اعمال قدرت ، حکومت را به چنگ آوری » امیر المومنین که سر و پا در مقابل فرمان و صواب دید رسول اکرم (ص) متواضع بود ، دست بر دیده نهاد و عرضه داشت :
« فاصبر و احتسب » (به فرمان شما ، شکیبایی می ورزم و از حق خود صرف نظر می کنم »(1)( زهرا مولود وحی ،ص 188)
و به اینگونه رسول اکرم (ص) مصلحت جهان اسلام را که در صبر و سکوت علی (ع) نهفته بود به ایشان خاطر نشان می کند ، و علی شاگرد مکتب پیامبر (ص) که به فرموده مقام معظم رهبری : « نسخه کوچک شده پیامبر می باشند . » آخرین سفارشهای ایشان را نیز چون همیشه اطاعت نمودند .
« مدینه آشفته و سرگشته شد . زلزله ای سخت زمین را لرزه افکند . قلبی که با مهر نیازمندان و محرومان می تپید ، برای همیشه از تپش ایستاد . رشته سترگی که آسمان را به زمین می پیوست گسسته شد ، سایه های جبرئیل ناپدید گشت ، مسجد هم چنان بود که گویی بامش فرود آمده است .
چشمها غرق اشک بودند و گلواژه ها راه بسته گریه . کاش آسمان بر زمین فرود می آمد و کوهها در دامن دشتها از هم می پاشیدند.
آیا رمه ای را دیده ای که شبانش را از دست رفته باشد ؟ در این حال بیم و هراس از هجوم گرگ چنان بر جان رمه می افتد که از هر سو به دنبال کسی می دود تا در پناهش آرامش و قرار یابد ، حتی اگر آرامشی موهوم باشد .
آیا غریقی را دیده ای که در میان دریا سرگشته باشد و به همه چیز جز آب حتی به دانه کاهی بی مقدار چنگ آویزد ؟ مدینه چنین حالی را داشت .(2) (بهشت ارغوان ، ص 205 .)
انکار رحلت پیامبر (ص) توسط عمر
ابوبکر پس از ماجرای نماز خواندن در مسجد ( در روز 27 صفر ) شهر را ترک کرد و به مزرعه خود در اطراف مدینه به نام (سُنح ) رفت. از همان نیمه های شب کم کم خبر رحلت رسول اکرم (ص) در شهر پیچید و تا سحرگاه همه از این مصیبت عظیم مطلع شدند . در این میان گروههای مختلف به فکر انتخاب جانشین برای ایشان افتادند . انصار قصد داشتند « سعدبن عباده » رئیس قبیله خزرج را به خلافت برگزینند . عمر برای این که از رحلت رسول خدا مطمئن شود به خانه حضرت رفته و روی ایشان را کنار زد و از رحلت ایشان مطمئن شد . او که دید ابوبکر در شهر نیست ، سراسیمه شخصی را به دنبال او فرستاد و از سوی دیگر فریادزنان می گفت : پیغمبر (ص) نمرده است ، بلکه از هوش رفته . او شمشیر خود را از غلاف بیرون کشیده بود و می گفت : هرکس بگوید پیغمبر (ص) مرده ، با این شمشیر سر از بدنش جدا می کنم . او می گفت رسول خدا برمی گردد تا دینش را بر همه ادیان مسلط کند . بر می گردد و دست و پای کسانی را که خبر فتنه انگیز مرگش را پراکنده کرده باشند، خواهد برید .
این سخنان با آن قاطعیت که از زبان عمر مطرح شد ، روی بسیاری از مردم تاثیر نهاده بود . خصوصا این که همه آرزو داشتند پیامبر خدا (ص) زنده باشد و زنده بماند تا دینش بر همه ادیان چیره شود.
این سخن عمر نوعی اتلاف وقت تا زمان رسیدن ابوبکر به شهر بود . او با این کار و مشغول کردن مردم به این مساله که آیا رسول خدا مرده یا نه ؟ مانع از بیعت مردم با شخص دیگر تا رسیدن ابوبکر شد ، و این نقشه را با زیرکی تمام به پایان رسانید. بطوری که مردم از فکر اینکه پس از پیامبر (ص) خلیفه چه کسی است ؟ خارج شدند و همه به شک و تردید در مورد این مسئله بودند که آیا پیامبر مرده یا نه ؟
ابوبکر پس از ورود به شهر ، بر سر جنازه ی رسول اکرم (ص) حاضر شد و روی ایشان را کنار زد تا از رحلتشان مطمئن شود ، سپس به میان جمعیت آمده و بر سر عمر فریاد زد : « ای سوگن خورنده ، آرام بگیر ! چه می گویی ؟ مگر در قرآن نخوانده ای که مرگ پیامبران تصریح شده است ؟( آیه 144 سوره آل عمران ) اما مردم ، هرکه محمد (ص) را می پرستید ، او مرده است. اما هرکه خدا را می پرستید بداند که تنها خداست که می ماند و زنده است . ناگهان عمر ساکت شد و گفت : ببخشید من این آیه را نخوانده بودم .
این وقایع در حالی در شهر در جریان بود که در خانه رسول (ص) حضرت علی (ع) مشغول غسل پیامبر بود .
« سلمان می گوید : نزد علی آمدم درحالی که پیامبر را غسل می داد . پیامبر به علی وصیت کرده بود که کسی غیر او غسلش را به عهده نگیرد . وقتی عرض کرد : یا رسول الله ، پس چه کسی مرا در غسل تو یاری دهد ؟ فرمود : جبرئیل . علی هیچ عضوی ( از اعضای حضرت ) را اراده نمی کرد مگر آن که برایش گردانیده می شد . وقتی پیامبر را غسل داد و حفوظ کرد و کفن نمود ، من و ابوذر و مقداد و حضرت زهرا (س) و امام حسن (ع) و امام حسین (ع) را به داخل خانه برد و خود جلو ایستاد و ما پشت سر او صف بستیم و بر آن حضرت نماز خواندیم . عایشه نیز در حجره بود ، اما متوجه نشد . چرا که خداوند چشم او را گرفته بود . سپس ده نفر از انصار را به داخل آورد . آنان وارد می شدند و دعا می کردند و خارج می شدند ، تا آنکه کسی از مهاجر و انصار باقی نماندند مگر اینکه بر آن حضرت نماز خواندند . »۳1) (اسرار آل محمد ، ص 218 )