گرفتن بیعت اجباری از حضرت علی (ع)
گرفتن بیعت اجباری از حضرت علی (ع)
« اوّل صبح آن روز در مسجد ندا زدند همه برای امری ضروری در مسجد اجتماع کنند ، آنگاه ابوبکر قنفذ را که مردی خشن و تند خو و بی باک بود دستور داد که به خانه علی (ع) برود و او را با خود به مسجد بیاورد. هم چنین گروهی را به همراه قنفذ روانه ساخت . آنان درب منزل حضرت را زدند ، اما حضرت زهرا (س) اجازه ورود به آنها نداد .قنفذ فریاد زد :یا علی ! خلیفه پیغمبر با تو کار دارد . حضرت پاسخ دادند:« چه زود بر پیغمبر خدا دروغ بستید.»
قنفذ به همراه یاران به مسجد برگشتند و پایخ حضرت را با صدای بلند در میان جمع به ابو بکر رساندند .ابوبکر بسیار متاثر شد و انتظاراین پاسخ را نداشت ، و از سوی دیگر برای مظلومیت نمایی شروع به گریه کرد .بار دیگر قنفذ و یاران او را به سوی خانه حضرت علی (ع) روانه کردند تا ایشان را برای بیعت بیاورد ، اما این بار حضرت پاسخ دادند :«سبحان الله ،ابوبکر مقامی را ادعا کرده که مال او نیست .» برای بار دوم به مسجد نزد ابوبکر بازگشنتد و پیام حضرت علی (ع) را در جمع به گوش او رساندند و ابوبکر مجدّداگریه سر داد . این بار عُمر که سخت خشمگین بود ، از مسجد خارج شد و با جمعی از یاران به سمت خانه حضرت علی (ع) رفت و دستور داد هیزم فراهم کنند .آنگاه فریاد زد : یا علی از خانه بیرون بیا و با جانشین پیغمبر بیعت کن ،و الا تو را می سوزانم.
حضرت زهرا خطاب به او گفت :« ای ای عُمر ، تو را با ما چه کار است ؟»
عُمر گفت : دَر را باز کن وگرنه خانه ات را به آتش می کشم.حضرت زهرا (س) فرمود:«از خدا نمی ترسی که اینگونه جسورانه به خانه خدا حمله کردی ؟» (1) اقتباس از کتاب زهرا مولود وحی – ص213
عُمر آتش طلبید و آن را بر در خانه شعله ور ساخت و سپس در را فشار داد و باز کرد و داخل شد . فشار درب و ضربه غلاف شمشیر عُمر ، پهلوی زهرا (س) را آزرد وبه بازویش زخمی عمیق وارد ساخت . فریاد حضرت بلند بود :«یا ابتاه ، یا رسول الله ».
در همین زمان به دستور قنفذ ، همراهان او به داخل خانه امام هجوم آوردند و او را گرفتند و طنابی را به گردن حضرت انداختند و کشان کشان ایشان را به بیرون خانه بردند . در این زمان حضرت زهرا زهرا (س) پهلویشان شکسته و فرزندشان (محسن) از ضربت دَر ، سقط شده بود .با ضعف شدید و حالت غش ناظر این صحنه ها بود ، با ناتوانی دامن مولایش را گرفت . در این هنگام عمر با غضب بسیار به قنفذ گفت : چرا رام ایستاده ای ؟!در مقابل کی زن مقاومت نداری ؟! با این جملات عمر ، قنفذ شمشیر خود را بالا برد و دسته آن را به بازوی دختر یکدانه رسول خدا (ص) فرود آورد .همان دختری که دستانش بوسه گاه لبان پیامبر گرامی اسلام (ص) بود و...
حضرت علی را با همان حال به مسجد بردند (طناب به گردن). ابوبکر برای عوام فریبی دستور داد طناب را از گردن ایشان با کنند و گفت نمی خواهم کسی به زور بیعت کند و...
امام علی (ع)در مسجد با بیان مطالبی به ذکر برخی فضائلش پرداخت ،تا حجت بر مردم تمام شود و احادیثی را تلاوت نمود .آنگاه رو به قبر پیامبر کرده و این آیه را تلاوتنمود :«اِبنِ امّ انّ القوم استضعفونی وَ کادو یقتلوننی»سوره عراف آیه 150.
یعنی "ای برادر این قوم مرا خوار کردند و نزدیک بود مرا بکشند ."
حضرت زهرا (س) با کمک زنان بنی هاشم با یک دست به پهلو وارد مسجد شدند ،و وقتی آن منظره را دید و مشاده کرد عمر با شمشیر برهنه بالای سر امام ایستاده ، صدای ناله و ضجه اش به هوا خواست .از سوز ناله اش همه گریستند جز عمر ، خالد و مغیره، عمر گفت : ما برای زنان و احساسات آنها ارزشی قایل نیستیم .
حضرت زهرا جلو جمعیت آمده رو به قبر رسول اکرم (ص) فرمود :
« پسر عمویم را رها کنید والا سوگند به آن خدایی که محمّد را به پیامبری فرستاده ، مویم را پریشان می کنم ، پیراهن پیغمبر را بر سر می گذارم و در حق شما نفرین می کنم تا عذاب نازل شود ناقه صالح پیغمبر نزد خدا از من گرامی تر نبود و بچه آن هم محترم تر از فرزندان من در درگاه الهی نبوده است .»
حضرت علی (ع) به سلمان می گوید تا حضرت زهرا به خانه ببرد، به این ترتیب زهرا (س) مسجد را ترک کرده و با حال پریشان و اندوه فراوان راهی خانه شدند .
علی (ع)بی آنکه کف دستش را باز کند ،دستشان را دراز کردند و ابوبکر هم روی دست آن حضرت زد و همین اندازه قانع شد .
مولا علی (ع) از مسجد بیرون می زند ،با چشمان نگران. حسن و حسین خردسال در اطرافش با چشمانی معصومانه به مظلومیت پدرمی نگرند.هنوز خاطره های رسول خدا (ص) را در ذهن دارند.چند روزی بیش از فراقش نمی گذرد . یاد آن روزهای خوش زندگی در کنار جدشان ،لبخندهای ملیح رسول خدا (ص)و بازیهای ایشان با نوه های خردسالشان در ذهن این دو آقا زاده تداعی می شود .اما علی دلش جای دیگر است . در مسجد نیز یک لحظه از چشم او غافل نمی شد ، با چشم خود دید . با ورود مولا به خانه (با در نیم سوخته ) ودیدن روی زرد و چهره رنگ پریده زهرا که در بستر از درد به خود می پیچید ، گویا غم عالم بر قلبش سنگینی نمود . اما زهرا (س) که حاضر نبود لحظه ای مقتدایش با وجود این همه سختی و مصائب نگران حال او شود ،سعی داشت در حضورش کمتر اظهار درد کند .
زهرا (س) به خوبی می دانست که با سفارش نبی اکرم اسلام (ص) باید شمشیر خود را در غلاف کند و با سکوت خود فریاد بزند ، از این رو زهرا (س) سلاح سخن را به دوش گرفت .او سلاح خطابه و سخنوری را برداشت تا تاریخ به ثبت برساند که این اُمّت با تنها یادگار رسولشان ، رسول خوبی و پاکی و مهر و صفا چه برخوردی کرده اند .آیا شایسته بود با تنها دختر رسول خدا (ص) آن پیامبر رحمت و مهربانی که 23 سال خون دل خورد تا آنها را از قید و بند جهالت و خواب غفلت برهاند ، این چنین کنند؟!
منابع: علی و فتنه ها ، موسسه فرهنگی قدر ولایت صص 84 -90
علی گوهری که می ماند ص 17
